عذر یک غریب

بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم

بیابان بود وتابستان و آب سرد است استقسا

ادامه نوشته

مجال کو؟



گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

قربانی

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‏های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند صبح تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند !

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند!

دنیا برای سینه زدن جایمان کم است

این جا درخت آینه دار بهار نیست
بر روی شاخه همهمه ی برگ و بار نیست


پرواز در حریم قفسها خلاصه شد

این جا پرنده وارث باغ و بهار نیست


ویران شد آشیانه، درخت از نفس فتاد

دیگر کسی به فکر پرستو و سار نیست


بر شانه های دشت تبر گام می نهد

یک شاخه روی شانه ی جنگل سوار نیست


گلها ی تشنه را چه کسی آب می دهد؟

وقتی خبر ز زمزمه ی جویبار نیست


ای آسمان! سخاوت بارانی ات کجاست؟

بر ما ببار، سوختگان را قرار نیست