عذر یک غریب
بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
ادامه نوشته
بیابان بود وتابستان و آب سرد است استقسا
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:6 توسط هیچ بن هیچ
|
بیابان بود وتابستان و آب سرد است استقسا
|
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ |
این جا درخت آینه دار بهار نیست
بر روی شاخه همهمه ی برگ و بار نیست
پرواز در حریم قفسها خلاصه شد
این جا پرنده وارث باغ و بهار نیست
ویران شد آشیانه، درخت از نفس فتاد
دیگر کسی به فکر پرستو و سار نیست
بر شانه های دشت تبر گام می نهد
یک شاخه روی شانه ی جنگل سوار نیست
گلها ی تشنه را چه کسی آب می دهد؟
وقتی خبر ز زمزمه ی جویبار نیست
ای آسمان! سخاوت بارانی ات کجاست؟
بر ما ببار، سوختگان را قرار نیست